تولد

راجع به همه چیز

 
نویسنده : جینا - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
 

لطفا تا اطلاع بعدی  برای خوندن تولد اینجا رو ببینید .

 

                                                              جینا


 
comment نظرات ()

 
دیدار به قیامت
نویسنده : جینا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

سرم پر شده از صدای شیون ، مو به تنم راست شده ، با اینکه هوا چندان سرد نیست لرز کردم و چونه ام رو به سختی نگه داشتم تا نلرزه .

جلوی در غصالخونه ایستادیم . اطرافیانمو نگاه می کنم . دختر عموم تو بغل بابام گریه می کنه و زن عمو روی جدول کنار باغچه آروم کز کرده و ریز ریز اشک می ریزه ....

هرچند دقیقه یکبار صدای "لا اله الا الله " بلند می شه و کسی رو دوش نزدیکانش به سمت خونه ابدیش راهی می شه ....

نفسم تنگ شده . باورم نمی شه ، هر دو دقیقه یکبار ، مرد یا زن ، فرقی نمی کنه یکی از غصالخونه بیرون میاد...

چقدر آدما تند تند می میرن.....

صدای یه خانمی از بلند گو پخش می شه . داره "بهشت زهرا" رو تبلیغ می کنه !

میگه : "این مکان تا کنون پذیرای  1000000 نفر و 300000 شهید بوده است.....(چند تا مورد دیگه می گه ) و این نشانه اعتبار این مکان می باشد...."

همه اینا یعنی اینکه اگه مردین بیان اینجا !

نمی دونم اخه بهشت زهرا هم تبلیغ داره ؟!اونم در حالی که مردم یا منتظر تحویل مرده اشون هستن یا دارن نماز میت می خونن ....

نوه های عمو میان سمتون و می گن :"الان میارنش"

همه نزدیکان زیر تابوتو می گیرن و دوباره "لا اله الا الله ".....

هق هق گریه می کنم . سینه ام تیر می کشه ....

می ذارنش روی زمین واسه خداحافظی آخر....بچه ها و نوه ها بغلش می کنن و تنش رو می بوسن ....با وجود تحمل بیماری و سن زیاد توی این آخرین لباس هم هنوز "قد بلند " به نظر میاد..."قد بلند چارشونه "....

 قبر دو طبقه است . خیلی عمیق به نظر میاد ....گورکن با سر و روی خاکی از توی قبر بیرون میاد ....صدای گریه توی سرم می پیجه....با احتیاط و احترام "رو به قبله " توی قبر می ذارنش. پسر بزرگش واسه تلقین میت می ره پایین....بعد برادر بزرگم واسه گذاشتن "تربت" پایین می ره .

جلوتر از همه ایستادم و صورتشو که به راست روی خاک خوابوندن نگاه می کنم. "آروم آروم ....درست مثل اینکه خوابه . یه خوابه عمیق ....."

قلبم مچاله می شه و توی دلم باهاش حرف می زنم :

"سلام عمو .....منزل نو مبارک.....عمو منم "کیاپیا" ببخش که دیر اومدم ....ببخش که این آخریا دیدنت نیومدم....ببخش که باور نکردم که "رفتنی " هستی ....ببخش ، قرارم این بود که همین امروز از سر کار بیام دیدنت.....ولی خیال نمی کردم دیدارمون اینجا برگزار بشه .....شرمنده ام....خیلی شرمنده ام...."

بابا روو صدا می کنن تا نزدیک بیاد با تنها برادرش خداحافظی کنه ، پشت سر اون زن عمو میاد .....

و آروم آروم خاک رو می ریزن .

توی دلم می گم :"خداحافظ عمو ...خداحافظ.....راحت بخواب ....دیدار به قیامت....."

 

 

 

پی نوشت : عذاب وجدان این کوتاهی رهام نمی کنه. برای "دیدن" همدیگه تعلل نکنیم ....تا وقت هست ، قدر همو بدونیم .

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
توضیح کوچولو
نویسنده : جینا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
 

سلام دوستان خوبم

به دلیل اینکه خیلی از شما با باز شدن وبلاگ مشکل داشتید و ما هم به هر دری کوفتیم جوابی نشنیدیم به اجبار و علی رغم میل باطنی ام پست هایی رو که اینجا می نویسم در وبلاگ قبلی به آدرس

http://bidaari.blogfa.com

هم می ذارم. به امید اینکه مشکلات اینجا حل بشه و ما از این بی خانمانی دربیام !منتظر


 
comment نظرات ()

 
بدون شرح
نویسنده : جینا - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸
 

دیشب تا صبح کابوس دیدم...کابوس...

صبح به سختی بیدار شدم، امروز هم مثل همه دیروز بغض گلویم را می فشارد...

چیزی برای گفتن ندارم.

تنها

سکوت ....

دریغ.....

و

اما

همواره "امید " ......


 
comment نظرات ()

 
"ایران سرای امید ؟"
نویسنده : جینا - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

روی کاناپه ولو می شم ، پتوی نرم و نازک رو روی پاهام می کشم ...

کنترل دی وی دی پلیر تو دستمه ، پلی می کنم ، با خودم می گم بذار فیلم ببینم یه ذره اعصابم آروم شه ، ذهنم از افکار فعلی منحرف بشه...

توی فیلم یه پسر کانادایی که ۶ ساله تو آمریکا زندگی می کنه از دوست دختر آمریکایی اش می خواد که به صورت صوری باهاش ازدواج کنه که بتونه اقامتشو تمدید کنه و واسه اینکار خیلی خیلی اصرار می کنه.

و به دختره می گه : "اگه اینکارو نکنی اونا منو بر می گردونن !!!"

دختره در جوابش می گه :"خوب برت گردونن ! برت می گردونن "کانادا " ، "ایران" که نیست !!!!!"

و یه جوری می گه "ایران" که دقیقا معادل مفهوم "جهنم" ه !


دنیا روی سرم خراب می شه و آه عمیقی می کشم. آهی به عمق ٢٨ سال پر فراز و نشیبی که در کشورم "ایران" گذروندم....و با خودم فکر می کنم "خدایا ما کجای این دنیا داریم زندگی می کنیم ؟"


دوباره همون افکار به ذهن بی دفاعم هجوم می آورند....


 
comment نظرات ()