خوخ !

راستش اولا از اینکه خونه امونو با شما تقسیم کردیم یه کمی دلخور بودم. یعنی یه ذره نگران بودم. اینکه از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ٧ صبح خونه مال ما باشه و از ٧ صبح تا ۶ بعد از ظهر مال شما  یه کم غیر طبیعی به نظر می رسید !

ولی وقتی چند روز گذشت و موقعی که عصری برگشتم خونه دیدم همه جا مرتب و منظمه و هیچی از جاش تکون نخورده ، خیالم راحت شد.

با خودم گفتم ، لااقل خیالم راحته که تو فاصله که ما نیستیم شما از خونه مواظبت می کنین و اگه یه وقت دزدی چیزی بیاد خونه بلدین چه جوری بترسونینش که زهره اش بترکه و فلنگو ببنده و پشت سرشم نیگا نکنه !


خلاصه همه چی خوب بود تا این چند شب اخیر !

راستش یه ذره از دستتون عصبانی شدم ، قرار بود بدون اینکه مزاحمتی واسه هم ایجاد کنیم کنار هم زندگی کنیم ، جوری که وقتی ما هستیم شما خودتونو نشون ندین و یه جوری رفتار کنین که انگار نیستین ! شما که از صبح تا شب تنهایین و ما کاری بهتون نداریم !

اما این چند وقته از دستتون کفری شدم ، بس که شب و نصفه شب از خودتون سر و صدا درآوردین!

آخه درسته ؟! نه ، آخه درسته ! وقتی من و مخمل خسته و کوفته رفتیم تو رختخواب شما ساعت ٣ صبح رو سقف راه برین ؟!

یا اینکه پری خانم به بهانه اینکه خونه فامیل شوهرش دعوته بدون اجازه طلاهای منو برداره و استفاده کنه ؟!

یا واسه بامزه بازی جلو چشم من حلقه ازدواجمو بندازه تو سطل اتاق خواب و بعد هر هر به ریش من بخنده !

نه خداییش درسته ؟!

خلاصه اینکه ،

آقای جن و خانم پری عزیز !

یادتون باشه که من درک کردم که شما دو تا تازه عروس و دومادین و دوست ندارین مثل همه ابا و اجدادتون  زندگی مشترکتونو از زیر زمین کاه گلی یه خونه ١٢٠ ساله تو یه ده وسط بیابون یا از یه حموم قدیمی که در و دیوارش بوی نا می ده و هرکی می ره توش وارد نشو بسم الله می گه و یه ضد حال اساسی به شما می زنه ،شروع کنین و می خواین با بقیه جن و پریای دیگه فرق داشته باشین و اومدین شهر تا پیشرفت کنین و بچه هاتونو بفرستین مدرسه های شهر و آینده بهتری واسه خودتون بسازین و بهتون جا دادم و به چشم دو تا جن و پری با فرهنگ و روشنفکر بهتون نگاه کردم !

اما گفته باشم که درک منم حدی داره ها ! مخصوصا وقتی که مزاحم خواب من می شین و مثلا می رین تو کانال کولر و لزگی می رقصین دلم می خواد همون موقع گوشی رو بردارم و زنگ بزنم یه جن گیر کار درست بیاد و دستگیرتون کنه و بفرستتون همون جایی که بودین ! کجا بود راستی ؟! گفته بودینا ! یادم رفته ...یه روستایی بود وسط کویر یزد ، نه ؟ چی بود اسمش ؟ "مس " ؟


به هر حال . من حرفمو زدم دیگه ، حالا دیگه خود دانید !



پی نوشت : این داستان می تونه واقعی یا  تخیلی باشه ! به شرایط روحی شما بستگی داره !

/ 6 نظر / 6 بازدید
نگاه

وای (!) یا قیاس المستقیسن .... من که دیگه اونطرف آفتابی نمی شم ...

علی

سلام.... من این مشکل رو شب جمعه ها دارم.... نمی دونم ولی فکر کنم روح یک زوج تازه گذشته هستند که شب های جمعه میان خونه ما... حالا با هم تصادف کردند مردند یا خیلی همدیگر رو دوست دارن شب جمعه وقتی که روحشون آزاد میشه میان خونه ما که فکر می کنن خوش منظرست... سر وصدا و جا به جایی ها شروع میشه.... حالا از کجا فهمیدم که زوج هستند.... برای اینکه در برابر آهنگ های رمانتیک حساسن و وسایل جابه جا می کنن و روح آقا هه میره سراغ پلی استیشنم و سی دی هاش رو جابه جا میکنه.... روح خانومه هم میره سراغ کمد و وسایلی که قایم کردم و از دوران قدیم یادگاری نگهداشتم ... از قبیل نامه و عکس و از این حرف ها.... روح دختره یه نمور فضوله.... صدای مشاور لطفا من را راهنمایی کنید

ستاره

داستان قشنگ بود ..حالا یا راتکی و یا الکی ..ولی چیزی که منو ذوق زده کرد وباز شدم وبلاگته ...این پری خام فکر کنم اینجا رم هک کرده ...وبلاگت اصلا باز نمی شد ..الان در حال دوق مرگیم

جزیره در کهکشان

سلام جینا جانم تولدت مبارک (با تاخیر) نمیدونم این داستانه یا اینکه واقعیت داره ... واقعا همچین مسئله ای اگه هست باید 4 قل رو بخونی قل بدی توی همه ی سوراخ خونه ها و بدونی که اونا بی آزاران . باور کن . میس شانزه لیزه

حسین

سلام چه عجب یه دفعه وبلاگ شما باز شد . صد بار باید بیام تا بتونم بخونم و نظر بدم . داستان جالبی بود . دوران سربازی پنجره اتاق استراحت من باز می شد به یه آب انبار قدیمی . کلی با جن ها حال می کردیم . من هر شب همه رو می ترسوندم .

یکی از میان قدیسین

جینا باورت می شه من نمی تونستم وب تو رو باز کنم همش هنوز پست مربوط به دسپریت هایس وایفز می اومد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ من دوست دارم این داستان واقعی باشه خوشم می اد از جن و پری بازی