ازدواج یک "پیمان ابدی " ؟

" سلام

عزیزم...

می دونی مدتیه به چی فکر می کنم ؟ می دونی چی دلم می خواد ؟ نه ، بعید می دونم بدونی ، بعید می دونم دلت بخواد بدونی ...شاید چون هر آگاهی ای مسؤولیتی رو به دنبال داره و تو از این مسؤولیت گریزانی....

مسؤولیت شناختن "من" . منی که با 15 سال پیشم فرق داره ، منی که با  "من" روزآشناییمون فرق داره ، منی که چیزهای جدید می خواد و آرزوهای تازه ای داره ...

کنارت دراز می کشم . بوسه شب به خیر. نگاهت می کنم شاید از چشمام بخونی ...شاید در لبخند بی روحم ببینی ...اما نگاهتو از من می دزدی و به روی خودت نمیاری که با نگاهم توجه ات رو صدا می زنم ....

می دونی ساعت ها بیدار خواهم بود ، می دونی منتظرم تا مطمئن بشم که خوابت برده و به "اشک" اجازه بدم سرازیر بشه ....می دونی ، ولی با این وجود چراغ خواب رو خاموش می کنی و می خزی زیر لحاف و سرتو فرو می کنی تو بالش...

می دونی و به روی خودت نمیاری. ترجیح می دی همه جا رو تاریک کنی تا مجبور نشی با زنی چشم در چشم بشی که کنارت خوابیده ، زنی که روزی قسم خوردی همیشه دوستش داشته باشی ...همیشه ازش محافظت کنی...

اما ، عجب "قسم" بیخودی خوردی ، مگه می شه کسی رو برای همیشه "دوست داشت " . مگه می شه پیشاپیش برای یک عمر ، یک عمر پر حادثه و پر فراز و نشیب ، یک عمر غیر قابل پیش بینی ، یک عمر با هزار جور خوشی و ناخوشی "قسم" خورد ؟

بعضی وقتها فکر می کنم کاش "ازدواج" یک پیمان ابدی نبود ، یعنی از اول برای "ابد " نوشته نمی شد. کاش مثل گواهینامه رانندگی می بایستی تمدید می شد. کاش زن و شوهر ها مجبور بودن مثلا هر 5 سال یکبار چیزی رو مثل "امتحان" پشت سر بذارن و تا "لیاقت " داشتن همدیگرو رو "حفظ کنن " . کاش می بایست برای داشتن هم "تا آخرین لحظه ی با هم بودن" تلاش کنیم.

کاش اون صیغه عقد لعنتی به تو نمی گفت که این زن تا وقتی طلاقش ندی "مال" توئه ! کاش قانونی بود که به تو می گفت هر چند سال یکبار دوباره از این "زن" خواستگاری کن ! و قانونی بود که به من می گفت "خوب باش و خوب بمون تا چند سال دیگه ، بازهم خواستار با تو بودن باشه "

کاش اینهمه اطمینان کاذب در کار نبود ، تا "من" و "تو " با خیال راحت در کنار هم بخوابیم بی آنکه نگران گریه بی صدای دیگری تا سپیده صبح باشیم...

کاش..."


روی صفحه کاغذ جا به جا لکه های خیس اشک بود. بینی اش رو بالا کشید ، بغضش رو قورت داد. آهی کشید و کاغذ نامه رو مچاله کرد....مشت گره کرده اش می لرزید....کاغذ را درمیان دستش فشرد ، تا جایی که رگهای دستش متورم شد...

مثل همیشه و هربار ، کاغذ مچاله شده را در سطل زباله انداخت ...

سرش را روی میز تحریر گذاشت . اندکی بعد خوابش برده بود . خواب می دید.

با لباس خواب جاده باریک و بی انتهایی را می پیمایید ، به ازای هر قدمی که بر می داشت زانوهایش سست می شدند و زمین می خورد ، با سختی برمی خیزید و گامی بر می داشت و دوباره نقش زمین می شد ....هر بار ...هر بار....

با همان لباس خوابی که اولین شب ازدواجش به تن داشت....بارها و بارها زمین خورد...بارها و بارها.....برخاست و زمین خورد ، برخاست و زمین خورد .....


/ 1 نظر / 15 بازدید
علیشا

سلام عزیزم. دوستت دارم.